خانه / Xbox / نقد و بررسی بازی Centipede Gun
نقد و بررسی بازی Centipede Gun

نقد و بررسی بازی Centipede Gun

وقتی اسم Centipede Gun رو دیدم، اولش فکر کردم یه شوخیه. هزارپای مسلح؟ اونم توی یه بازی مستقل با اسمی که انگار بچه‌ها گذاشتنش؟ ولی راستش دقیقاً به خاطر همین بی‌تکلفی جذبش شدم. این روزها هر بازی می‌خواهد یک دنیای باز عظیم با صدها آیکون و علامت سوال روی نقشه داشته باشد، و من که دوران بچگی را با تکرار چند بازی محدود گذراندم، به شدت از این حجم اضافه خسته شده‌ام. برای همین وقتی فهمیدم Centipede Gun فقط یک صفحه‌ی ثابت، پانزده موج و یک مشت قطعه‌ی اسلحه است، نفس راحتی کشیدم. قرار نیست این بازی وانمود کند که چیزی بیشتر از آن چیزی است که هست؛ و این صراحت، در نگاه اول برایم باارزش بود.

اما اولین تجربه‌ی بازی، اصلاً شیرین نبود. کنترل‌ها تانکی است: استیک چپ فقط جلو و عقب می‌رود، استیک راست می‌چرخاند. خبری از حرکت جهت‌دار ساده نیست. هزارپای من مثل یک اتوبوس شهری مانور می‌داد و همیشه دورش را با گلوله‌های دشمن پر می‌کردم. تازه، هر قطعه‌ای که به بدنش وصل می‌کنی، طولش هم بیشتر می‌شود. یعنی هرچه جلوتر می‌روی، هدف بزرگ‌تری برای دشمن می‌شوی. این مکانیک یک بیم و امید توأمان است: از یک طرف می‌خواهی زرادخانه‌ات را کامل کنی، از طرف دیگر هر قطعه‌ی اضافه یعنی یک جای بیشتر برای خوردن گلوله. در پنج یا شش اجرای اول، حتی به موج دهم نرسیدم. چند بار به خاطر همین چرخش‌های سنگین و زاویه‌های کور، یک قطعه‌ی گران‌قیمت را وسط نبرد از دست دادم و عملاً بی‌اسلحه ماندم.

نکته‌ای که خیلی زود یاد گرفتم این است که قطعات از بین نمی‌روند، فقط آسیب می‌بینند. اگر در پایان هر موج زنده بمانی، می‌توانی آن‌ها را تعمیر یا بفروشی. اما اگر در طول همان موج دشمن قطعه‌ای را نابود کند، دیگر تا آغاز موج بعد اثری از آن نیست. این یعنی اگر اشتباه کنی، ممکن است بهترین تفنگت را برای همیشه در همان مرحله از دست بدهی. این طراحی یک تنش دائمی درست کرده؛ تنشی که من در روگ‌لایت‌های بزرگ‌تر و پرخرج‌تر هم کم دیده‌ام. هر تصمیم درباره‌ی چیدن قطعات، یک شرط‌بندی است: تعداد زیاد، قدرت بالا، اما آسیب‌پذیری بیشتر؛ تعداد کم، امنیت بیشتر، اما سرعت کشتن پایین‌تر. دقیقاً همان حس وحشت خوبی که از بازی‌های بقا به خاطر می‌سپارم.

بگذارید سیستم قطعات را بیشتر توضیح دهم. در پایان هر موج، پول می‌گیری و می‌توانی از میان چند دسته قطعه انتخاب کنی: جنگجو، تیرانداز، جادوگر و پشتیبان. هر دسته هم انواع مختلفی دارد. یک قطعه‌ی تیرانداز می‌تواند شلیک مستقیم کند یا به صورت قوسی پرتاب کند؛ یک قطعه‌ی جادوگر ممکن است سرعت دشمن را کم کند یا آسیب شعاعی بدهد. این قطعات را می‌توانی به صورت زنجیره‌ای به بدن هزارپا بچسبانی. یک شبکه‌ی کوچک باز می‌شود و هر قطعه‌ی جدید باید کنار قبلی قرار بگیرد. پس چیدمان اهمیت پیدا می‌کند: اگر قطعه‌ی پشتیبان را پشت یک قطعه‌ی تیرانداز بگذاری، احتمالاً همان محدوده را تقویت می‌کند، ولی اگر وسط بدن بگذاری، شاید هیچ سودی به آن انتهایی نرسد. در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد، اما در عمل می‌بینی که یک ترکیب خوب می‌تواند تفاوت بین یک باس زجرآور و یک باس را در پنج ثانیه به خاک بمالد.

اولین باری که یک ترکیب واقعاً ضعیف داشتم، بازی را با سختی از دست دادم. دومین بار یک ستون از مسلسل‌های تکراری روی هم چیدم و دیدم که دشمنان قبل از رسیدن به من آب می‌شوند. همان لحظه بود که Centipede Gun برایم جذاب شد. دیگر نمی‌خواستم فقط برنده شوم؛ می‌خواستم بفهمم کدام قطعه با کدام قطعه هم‌خوانی دارد. درست به همان روشی که در بچگی با نینتندو و سگا داشتم: بدون اینترنت، بدون راهنما، فقط آزمون و خطا. برای منی که عاشق کشف رازهای پنهان و تکرار برای رسیدن به بهترین حالت هستم، همین سیستم ساده تبدیل به یک اعتیاد کوچک شد.

اما بیایید صادق باشیم: Centipede Gun عمق زیادی ندارد. اصلاً داستان ندارد. هیچ شخصیتی وجود ندارد که با او همذات‌پنداری کنی. فقط یک هزارپای بامزه است که وسط یک زمین ثابت با موج‌های دشمن روبه‌رو می‌شود. دشمنان هم تنوع چندانی ندارند؛ بیشترشان شبیه کپسول‌های دکتر ماریو هستند و فقط رنگ و اندازه‌شان فرق می‌کند. یک تا چند نوع دشمن ثابت که از دور شلیک می‌کنند و یک تا چند نوع که مستقیم به سمتت حمله می‌کنند. محیط هم یک پس‌زمینه‌ی ساده است که در طول مراحل عوض نمی‌شود. شاید اگر این بازی توسط یک استودیوی بزرگ منتشر شده بود، این ضعف‌ها غیرقابل بخشش بودند، اما با این قیمت کم، همگی به چشمِ یک محدودیتِ پذیرفتنی می‌آیند.

از نظر فنی، بازی روی سوییچ بدون لگ اجرا می‌شود. من نسخه‌ی دستی را بازی کردم و فقط یک یا دو بار افت فریم جزئی دیدم؛ آن هم وقتی کل صفحه پر از دشمن و گلوله بود. کنترلرها دقیق نیستند و عمداً این‌طور طراحی شده‌اند تا هر برخورد را تقصیر خودت بدانی. در اوایل از این طراحی متنفر بودم. چند بار خواستم بازی را پاک کنم چون یک موج باس درست قبل از اینکه بتوانم قطعاتم را جمع کنم، آن‌ها را نابود کرد. ولی بعد از چند ساعت، همان چرخش سنگین به یک مهارت تبدیل شد. یاد گرفتم که در چه فاصله‌ای توقف کنم، چطور با یک چرخش کوتاه دشمن را به سمت خودم بکشم و بعد از منطقه‌ی خطر خارج شوم. این همان چیزی است که من به آن «سختی منصفانه» می‌گویم؛ حتی اگر در ابتدا منصفانه به نظر نیاید.

موسیقی بازی چیز خاصی نیست. چند تم الکترونیک ساده که در طول موج‌ها تکرار می‌شوند و فقط هیجان را نگه می‌دارند. نه ملودی‌ای در ذهنم مانده و نه تمایلی به گوش دادن دوباره‌ی آن دارم. اما این هم برای یک بازی سه دلاری عادی است. صداهای شلیک و انفجار هم کار خودشان را انجام می‌دهند، اما هیچ‌کدام از آن‌ها چیزی فراتر از حداقل‌های لازم نیستند. در مقابل، طراحی بصری شخصیت‌ها واقعاً دوست‌داشتنی است. هزارپای مسلح به طرز مسخره‌ای بامزه است، مخصوصاً وقتی ده تا قطعه‌ی اضافه روی بدنش سوار می‌کنی و دیگر شبیه یک قطار اسباب‌بازی درآمده. کاراکترها و افکت‌ها با رنگ‌های شاد و کارتونی کشیده شده‌اند. اگر بازی های مالیات‌های بزرگ را دوست ندارید، این شیوه‌ی هنری می‌تواند دلنشین باشد.

در مورد محتوا هم باید بگویم که بازی کوتاه است. اگر فقط بخواهی پانزده موج اول را رد کنی و ببینی چه خبر است، احتمالاً حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم وقت می‌برد. اما پایان بازی تازه اول ماجراست. بعد از اولین پیروزی، حالت NG+ باز می‌شود که هم دشمنان بیشتری دارد و هم موج‌های جدیدی به آن اضافه می‌شود. بعد از آن NG+۲ و NG+۳. وقتی این‌ها را هم تمام کردی، حالت بی‌پایان در دسترس است. به علاوه یک درخت مهارت دائمی وجود دارد که با ستاره‌هایی که در هر اجرا جمع می‌کنی، چیزهایی مثل آسیب نهایی، فاصله‌ی جذب پول و سرعت چرخش را بهبود می‌دهد. من این را یکی از مهم‌ترین دلایل تکرارپذیری می‌دانم. حتی وقتی تمام قطعات را دیده بودم، باز هم با خودم می‌گفتم: «این یک اجرا را با ترکیب تیرانداز حامی امتحان کنم ببینم چه اتفاقی می‌افتد.» این حس همان چیزی است که در بازی‌های بزرگ و پرخرج کم پیدا می‌شود.

یک اجرا را به یاد می‌آورم که تصمیم گرفتم به جای انباشتن مسلسل، ترکیبی از قطعه‌های کندکننده و یک تیرانداز قوسی امتحان کنم. تا موج هفتم همه‌چیز عالی پیش می‌رفت؛ دشمنان در برکه‌های چسبناک گیر می‌کردند و گلوله‌های قوسی کارشان را تمام می‌کردند. اما در موج یازدهم، یک موج ناگهانی از دشمنان زره‌دار از دو طرف ریختند. من ناگهان احساس کردم همان مشکل قدیمی چرخش بلند دوباره سراغم آمده است. یکی از قطعه‌های کندکننده را از دست دادم، ولی به لطف همان ترکیب، توانستم بقیه را نگه دارم و اجرا را تمام کنم. همان لحظه فهمیدم این بازی چقدر می‌تواند هیجان و استرس را با هم پیش ببرد. این حس، چیزی است که در عناوین بزرگ و پرخرج کمتر پیدا می‌کنید.

یک چیز کوچک دیگر می‌خواهم بگویم: آپشن‌های زیبایی‌سازی. می‌توانی با ستاره‌هایی که در بازی پیدا می‌کنی، رنگ بدن هزارپا یا شکل کلاه و عینکش را عوض کنی. هیچ تاثیر گیم‌پلی‌ای ندارند، اما برای من همان‌قدر دوست‌داشتنی بودند که یک جایزه‌ی مخفی در یک بازی کلاسیک. حس اکتشاف و پاداش را زنده می‌کنند. حتی اگر خیلی ساده باشند.

در نقطه‌ی مقابل، یک ضعف بزرگ وجود دارد که نمی‌توانم نادیده بگیرم: گاهی سختی بازی از مرز عدالت رد می‌شود. در برخی موج‌ها، دشمنان از دو طرفِ صفحه وارد می‌شوند و گلوله‌ها آن‌قدر فشرده هستند که حتی بهترین چیدمان هم راه دفاعی ندارد. این‌جا دیگر بحث ریسک و پاداش نیست، بلکه شانس است. من چند اجرا داشتم که به دلیل یک موج الکی، دو تا از بهترین قطعاتم را از دست دادم و همان اجرا عملاً تمام شد. از آن‌جایی که بین موج‌ها ذخیره‌ای وجود ندارد، یک اشتباه می‌تواند کل پیشروی را بی‌ارزش کند. این برای یک روگ‌لایت شاید طبیعی باشد، اما من به عنوان بازیکنی که به سختیِ منصفانه حساس است، نمی‌توانم موضعم را پنهان کنم: وقتی احساس کنم بازی تقلب کرده، دیگر از آن باختی لذت نمی‌برم.

با وجود این کم‌لطفی‌ها، می‌توانم بگویم Centipede Gun همان کاری را که می‌خواهد انجام دهد، درست انجام می‌دهد. یک میان‌وعده‌ی سریع، فشرده و آزمایشی است که برای یک نشست کوتاه عالی است. نه آن‌قدر طولانی است که خسته‌ات کند، نه آن‌قدر ساده که بی‌مزه باشد. اگر طرفدار روگ‌لایت‌هایی مثل Vampire Survivors هستید و دنبال یک نسخه‌ی کوچک‌تر و بامزه‌تر می‌گردید، این انتخاب بدی نیست. اگر هم مثل من از دنیای بازهای وسیع خسته شده‌اید که تمام نشانه‌های نقشه را باید جارو کنید، این بازی می‌تواند یک نفس تازه باشد.

در مجموع، Centipede Gun مرا به یاد روزهایی انداخت که یک کارتریج را بارها و بارها می‌کردم تا همه‌ی رازهایش را دربیاورم. نه یک شاهکار است، نه یک شکست؛ یک تجربه‌ی کوچک و صمیمی است. برای من، همین کافی است که به آن لبخند بزنم و دوباره یک اجرای دیگر را شروع کنم.

0

مزایا

  • سیستم ترکیب قطعات اعتیادآور است و آزمون و خطا را تشویق می‌کند
  • بازیکردنی بودن با NG+ و حالت بی‌پایان
  • طراحی بصری بامزه و شخصیت هزارپای دوست‌داشتنی
  • قیمت مناسب و تجربه‌ی بدون حاشیه و فشرده
معایب

  • کنترل‌های تانکی و چرخش سنگین در ابتدا کلافه‌کننده است
  • برخی موج‌ها به‌صورت ناعادلانه سخت می‌شوند و از دست دادن قطعات بی‌رحمانه است
  • عدم تنوع محیط و دشمنان
  • موسیقی کم‌مایه و تکراری

0

0

0

0

0

گرافیک - 8.4
گیم پلی - 8.4
داستان - 6
موسیقی - 7.2

7.5

User Rating: Be the first one !

همچنین ببینید

نقد و بررسی بازی Brave New Wonders

نقد و بررسی بازی Brave New Wonders

من و بازی‌های کارخانه‌ای هیچ‌وقت با هم کنار نیامده‌ایم. چند بار سراغشان رفته‌ام، نیم‌ساعتی نوار …