خانه / PC / نقد و بررسی بازی Colorbound
نقد و بررسی بازی Colorbound

نقد و بررسی بازی Colorbound

وقتی اولین تصاویر Colorbound را دیدم، فکر کردم با یک پلتفرمر کوچک و مهربان طرفم که قرار است چند ساعت خوش‌رنگ تحویلم بدهد و بعد برود. راستش به پروتاگونیست ساکتی که فقط با شکلک حرف می‌زند هم بدبین بودم. اما همان چند مرحله اول این بدبینی را کنار گذاشت. بازی در ظاهر ساده است، اما مثل آن معماهای خوبی که فکر می‌کنی زودی حلشان می‌کنی و نیم‌ساعت بعد هنوز داری به دیوار خیره شده‌ای، آرام‌آرام چنگ می‌اندازد. Colorbound درباره آنکو است، پسری با توانایی رنگ کردن جهان، که پدربزرگش الوی از دنیا رفته و او می‌خواهد اعضای گروه موسیقی قدیمی پدربزرگ را دوباره کنار هم بیاورد. قصه کوچک است، شخصی است و به جای نجات جهان، سراغ چیزی می‌رود که همه ما دیر یا زود با آن روبه‌رو می‌شویم. همین انتخاب از همان ابتدا بازی را صمیمی‌تر از آن کرد که انتظار داشتم.

قلب بازی مکانیک رنگ است. در هر مرحله باید به پرچم پایانی برسی و برای این کار رنگ‌ها را از محیط جمع می‌کنی. هر رنگ یک بار مصرف دارد. اگر رنگ یک شیء با پس‌زمینه یکی شود، آن شیء ناپدید می‌شود و می‌توانی از جای خالی‌اش رد شوی. بعضی رنگ‌ها ویژگی اضافه می‌دهند: آبی همه چیز را سنگین می‌کند، نارنجی اجسام را شناور می‌کند و بنفش بلوک‌ها را سبک‌تر. بعدتر خود آنکو هم رنگ می‌شود و همین قواعد روی بدنش اعمال می‌شود، با یک تفاوت مهم: اگر رنگش با پس‌زمینه جور شود، در جا می‌ماند. این همان جایی است که بازی می‌تواند به بن‌بست برسد. بعضی از این بن‌بست‌ها یک قدم دیر معلوم می‌شوند، وقتی که چند رنگ را مصرف کرده‌ای و تازه می‌فهمی ترتیب کار غلط بوده. اما دکمه واگرد، هم قدم‌به‌قدم و هم با ریست کامل مرحله، آنقدر در دسترس است که بیشتر وقت‌ها حس می‌کنم بازی دارد اشتباه را بخشی از درس می‌کند، نه مجازاتی که پشتش باید بنشینی و غر بزنی.

بیشتر لذت بازی برای من از زنجیره‌سازی همین قواعد می‌آمد. مرحله‌های اول تقریباً آموزش هستند: یک رنگ، یک مانع، یک راه. اما خیلی زود بازی شروع می‌کند به ترکیب کردن. یک بلوک باید سنگین بماند تا پلتفرم دیگری بالا بیاید، بعد باید رنگش عوض شود تا از مسیر خارج شود، و درست وقتی فکر می‌کنی راه‌حل را دیده‌ای، یادت می‌افتد که خودت هم بخشی از معما هستی. چند بار پیش آمد که با اعتمادبه‌نفس تمام مراحل را چیدم و در قدم آخر آنکو به دیوار چسبید. همان لحظه‌ها بودند که فهمیدم چرا واگرد انقدر سخاوتمندانه گذاشته شده. واقعاً دوست دارم وقتی راه‌حل یک پازل بالاخره روشن می‌شود، همه قطعه‌ها یک‌جا جفت شوند. Colorbound این لحظه را زیاد به من داد. بعضی مراحل ساده‌ترند، بعضی وقت می‌خواهند، اما تقریباً هیچ‌کدام شبیه اتلاف وقت نیستند.

راهنمای بازی را هم باید ستود. در منوی توقف می‌توانی کمک بگیری، اما بازی جواب را تحویلت نمی‌دهد. فقط می‌گوید کدام رنگ را روی چه چیزی یا روی پس‌زمینه استفاده کنی. به نظر خودم همین کافی است که از حالت قفل خارج شوی، ولی هنوز مجبور باشی ترتیب و منطق را خودت بسازی. من از آن دسته آدم‌هایی هستم که از سختی منصفانه خوشم می‌آید، اما به محض اینکه حس کنم بازی دارد خودش را از من پنهان می‌کند، خون‌سردی‌ام را از دست می‌دهم. اینجا خبری از پنهان‌کاری نیست. اگر واقعاً گیر کنی، می‌توانی مرحله را رد کنی و بعد برگردی. بازی چیزی را از تو قایم نمی‌کند، فقط کمی هلت می‌دهد تا خودت راه را پیدا کنی. برای من این تعادل مهم‌تر از هر راهنمای قدم‌به‌قدمی بود.

و بعد می‌رسیم به لاماها، همان بخشی که Colorbound ناگهان لباس دیگری می‌پوشد. در بعضی مراحل گل‌هایی می‌بینی که نشان می‌دهند لامایی مخفی شده است. پیدا کردنشان یک لایه جست‌وجو به مراحل اضافه می‌کند و من که همیشه گوشه‌به‌گوشه نقشه دنبال یک راز یا راه مخفی می‌گردم، از این بخش خوشم آمد. وقتی لاما را پیدا می‌کنی، وارد مرحله‌ای می‌شوی که باید او را به صاحبش برگردانی. اینجا می‌توانی سوارش شوی، از رویش بپری و ارتفاع بیشتری بگیری، اما لاما باید زنده بماند و از بعضی شکاف‌ها هم رد نمی‌شود. همان‌جا بود که چهره‌ام کمی جدی شد. من از مأموریت‌های اسکورت به‌شدت بدم می‌آید. همان کابوسی که یک همراه بی‌عرضه راه می‌رود و تو باید هم او را زنده نگه داری و هم خودت را. Colorbound آن کابوس را به شکل پازل بازسازی می‌کند. بعضی از این مراحل واقعاً باهوش‌اند و با واگرد قابل تحمل می‌شوند، اما چندتایشان آنقدر باریک و حساس‌اند که بیشتر از حل معما، حس مراقبت از یک بچه‌گربه روی طناب را داشتند. این تنها بخشی بود که یک بار کنترل را زمین گذاشتم و نفس عمیق کشیدم.

با این حال، پاداش این کنجکاوی وسوسه‌انگیز است. پیدا کردن لاماها مرحله‌های اضافه باز می‌کند و حل کامل آن‌ها به مراحل سخت‌تری می‌رسد. برای کسی مثل من که همیشه دنبال محتوای پنهان است، این بهترین نوع قلاب است. نه نقشه پر از آیکون، نه برج‌های تکراری، فقط گل‌هایی کوچک در گوشه یک مرحله و این حس که یک راز دیگر باقی مانده. البته همینجا باید یک واقعیت را بگویم: Colorbound یک تجربه کوتاه است. من همه لاماها را پیدا کردم، مراحل اضافه را رفتم و به بخش‌های سخت‌تر رسیدم، اما بعد از آن دیگر چیز زیادی برای کشف نمانده بود. پازل خوب با دانستن جواب بخشی از جادویش را از دست می‌دهد. برای بازی‌ای که این‌قدر روی کشف و آزمایش بنا شده، نبود یک دلیل تازه برای شروع دوباره حس می‌شود. این نه فاجعه است، نه چیزی که همه بازی‌ها باید داشته باشند، اما برای سلیقه من که به تکرار و کشف دوباره بها می‌دهم، یک جای خالی است.

از نظر بصری، Colorbound یکی از آن بازی‌هایی است که وقتی وارد مرحله می‌شوی، اول یک نفس می‌کشی و بعد شروع می‌کنی به چرخاندن دوربین ذهنی‌ات. رنگ‌ها زنده‌اند، پس‌زمینه‌ها بافت دارند و الهام از فرهنگ آیمارا فقط یک برچسب روی جلد نیست. در معماری مراحل، لباس شخصیت‌ها و حتی شکل گل‌ها و لاماها می‌شود آن را دید. آنکو هم به عنوان یک قهرمان ساکت که با شکلک حرف می‌زند، در ابتدا برایم کمی اذیت‌کننده بود، ولی بعد فهمیدم چرا این انتخاب جواب می‌دهد: بازی نمی‌خواهد با دیالوگ‌های زیاد میان تو و دنیایش بایستد. حالت چهره‌اش، حرکتش و شکلک‌ها به اندازه کافی حرف می‌زنند. چند جا رنگ‌ها بیش از حد به هم نزدیک می‌شوند و مجبور شدم به صفحه خیره شوم تا تفاوت را بفهمم. حالت‌های ویژه برای کاربران مبتلا به کوررنگی وجود دارد و از این بابت باید بازی را تحسین کرد، اما در تجربه خودم چند پازل بود که حتی با این گزینه‌ها هم نیاز به دقت زیادی داشت. با این حال، وقتی همه چیز هماهنگ می‌شود، Colorbound یکی از خوش‌رنگ‌ترین و مهربان‌ترین جهان‌هایی است که این اواخر گشته‌ام.

از نظر فنی هم در طول بازی با افت فریم یا گلیچ آزاردهنده‌ای روبه‌رو نشدم. بازی تمیز اجرا می‌شود و وقتی روی پازل تمرکز می‌کنی، هیچ چیز بیرونی حواس‌ات را پرت نمی‌کند. تنها موردی که اذیتم کرد، یک دستاورد بود که در مسیر تکمیل کامل درست فعال نشد. می‌دانم این حرف ممکن است برای بعضی‌ها پیش‌پاافتاده به نظر برسد، اما وقتی بازی‌ای این‌قدر تو را به گشتن و کامل کردن تشویق می‌کند، بی‌پاداش ماندن یک دستاورد کوچک هم آزاردهنده است. این مشکل در برابر کل تجربه کوچک است، ولی چون بخشی از قرارداد بازی با یک شکارچی راز است، نمی‌توانم کاملاً نادیده بگیرمش.

موسیقی اما جای دیگری است. این بازی موسیقی‌ای دارد که واقعاً دلم می‌خواست بعد از پایان دوباره گوشش کنم. سازها و ملودی‌ها از سنت موسیقی آیمارا نفس می‌گیرند، اما به شکل موزه‌ای و خشک نیستند. با پیشرفت در بازی قطعه‌های بیشتری باز می‌شوند و می‌توانی هر وقت خواستی به آن‌ها گوش بدهی. من چند بار وسط یک مرحله ایستادم و فقط به موسیقی گوش دادم. در بازی‌ای که همه چیز حول حرکت و حل معما می‌چرخد، این یعنی موسیقی فقط پس‌زمینه نیست. وقتی به بخش‌های احساسی قصه نزدیک می‌شوی، موسیقی کمک می‌کند چیزی را حس کنی که شاید از یک پلتفرمر کوچک انتظار نداشتی. اگر روزی از من بپرسند چه چیزی از Colorbound بیشتر از همه در ذهنم می‌ماند، احتمالاً قبل از هر معما، یکی از همان قطعه‌ها را نام می‌برم.

قصه بازی هم دقیقاً همان جایی است که Colorbound از یک پازل خوب به چیزی بیشتر تبدیل می‌شود. آنکو نمی‌خواهد جهان را نجات بدهد، می‌خواهد به پدربزرگش یک خداحافظی درست‌وحسابی بدهد. همین سادگی خطرناک است، چون خیلی راحت می‌توانست به یک داستان اشک‌برانگیز کلیشه‌ای تبدیل شود، اما بازی با لحن آرام و شخصیت‌های زنده از این دام فرار می‌کند. گاهی خنده‌دار است، گاهی غمگین، و هیچ‌کدام از این دو لحن مصنوعی به نظر نمی‌رسند. من به داستان‌های پرهیاهو و آخرالزمانی عادت دارم، اما اینجا متوجه شدم که یک قصه کوچک درباره خانواده و موسیقی می‌تواند به همان اندازه جدی باشد. فرهنگ آیمارا هم تزئینی نیست. بازی از آن برای ساختن جهان، موسیقی و حتی منطق بصری معماهایش استفاده می‌کند. این چیزی است که خیلی از بازی‌های کوچک از آن می‌ترسند: اینکه صادق باشند و به جای تقلید از فرمول‌های بزرگ، از جای خودشان حرف بزنند. چند لحظه نزدیک پایان هم بود که واقعاً غافلگیرم کرد، بدون اینکه بخواهد با شوک ارزان سرپا بماند.

در نهایت، Colorbound برای من یک بازی کوچک اما واقعی بود. نه به خاطر اینکه بی‌نقص است، چون نیست. کوتاه است، بعد از حل شدن معماها انگیزه تکرارش کم می‌شود و بخش لاماها چند بار خونم را به جوش آورد. اما معماهایش را با علاقه حل کردم، رازهایش را با ولع گشتم و موسیقی‌اش را بعد از پایان هم گوش دادم. بازی‌هایی که این‌قدر دقیق می‌دانند چه می‌خواهند، حتی وقتی کوچک‌اند، جای خودشان را در حافظه آدم باز می‌کنند. Colorbound قرار نیست جای یک ماجراجویی بزرگ یا یک بازی سخت‌گیرانه طولانی را بگیرد. قرار است یک تجربه متمرکز باشد که در چند ساعت، چند معمای خوب، یک دنیای زیبا و یک خداحافظی صمیمی به تو بدهد. برای من این کافی بود تا از آن با احترام یاد کنم، حتی با آن لاماهای اعصاب‌خردکن. اگر دنبال بازی‌ای هستید که در چند نشست کوتاه تمام شود و بعد از تمام شدن هم چیزی در ذهنتان باقی بگذارد، این یکی ارزش امتحان کردن را دارد.

0

مزایا

  • مکانیک رنگ‌آمیزی و ناپدید شدن اشیا، پایه‌ای ساده اما بسیار قابل ترکیب برای معماها می‌سازد.
  • طراحی مراحل با ریتمی خوب پیش می‌رود و راه‌حل‌ها پس از کشف، منطقی و رضایت‌بخش‌اند.
  • لاماهای مخفی و مراحل پاداش، کنجکاوی را به شکل درستی پاداش می‌دهند.
  • موسیقی الهام‌گرفته از فرهنگ آیمارا از بهترین بخش‌های بازی است و بعد از پایان هم شنیدنی می‌ماند.
  • راهنمای مرحله بدون لو دادن جواب و واگرد سریع، سختی را منصفانه نگه می‌دارد.
معایب

  • تجربه کوتاه است و بعد از حل معماها انگیزه چندانی برای شروع دوباره باقی نمی‌ماند.
  • مراحل لاما با نیاز به سالم ماندن لاما و عبور از شکاف‌های تنگ، گاهی به یک مأموریت اسکورت اعصاب‌خردکن تبدیل می‌شوند.
  • بعضی بن‌بست‌های ناشی از رنگ شدن خود آنکو کمی دیر معلوم می‌شوند، هرچند واگرد کار را نجات می‌دهد.
  • چند رنگ در برخی مراحل بیش از حد به هم نزدیک‌اند و تشخیص را حتی با گزینه‌های دسترس‌پذیری سخت می‌کنند.
  • یک دستاورد در مسیر تکمیل کامل درست فعال نشد و حس کامل کردن را خراب کرد.

0

0

0

0

0

گرافیک - 9.72
گیم پلی - 8.88
داستان - 9.24
موسیقی - 10

9.5

User Rating: Be the first one !

همچنین ببینید

نقد و بررسی بازی Hungry Horrors

نقد و بررسی بازی Hungry Horrors

من با ورق‌سازها رابطه‌ای عجیب دارم. سال‌ها به این خاطر که هر بازی تازه‌ای سر …