باید اعتراف کنم که هیچوقت با سبک مسابقهای جوش نخوردم. به نظرم بیشتر آن بازیها یک قرارداد ثابت دارند: با ماشین قراضه شروع کن، چند مسابقه ببر، کمی پول جمع کن، آپگرید بخر و بعد همین چرخه را تا خط پایان تکرار کن. اما یک زیرشاخه هست که از بچگی دلم را برده: مسابقههای تخریب. ماشینهای لهشده، آهن پیچوتابخورده و این حس که هر لحظه ممکن است خودت به یک تکه فلز بیفایده تبدیل شوی. Destruction Derby سال ۱۹۹۵ روی پلیاستیشن اول اولین چیزی بود که این علاقه را در من روشن کرد و FlatOut 2 در یک گیمنت کوچک آن را به اوج رساند. بعد FlatOut 3 آمد و همهچیز را خراب کرد. حالا Kylotonn با FlatOut 4: Total Insanity برگشته تا آن زخم را ببندد و من با یک نیمهی امیدوار و یک نیمهی بدبین نشستم پای بازی.
کار را با حالت FlatOut شروع کردم، نه کریر. میخواستم اول بفهمم ماشینها زیر دستم چه رفتاری دارند. اینجا چهار جور رویداد هست: نبرد تخریب، مسابقهی تخریب، مینیگیمهای استانت و تایمبمب که یک تایم تریال با بمب است و اگر بد بمانی، انفجار نصیبت میشود. چهل و یک رویداد که هر کدام لیدربورد آنلاین جدا دارند. همان لیدربوردها باعث شدند دو بار دیگر به همان مسیرها برگردم و برای منی که همیشه دنبال بهانهای برای پلیتروی دوم هستم، این خودش یک دنیا ارزش دارد. تایمبمب هم عصبیم کرد و هم نگهم داشت؛ همان تنشی که دوست دارم، تا وقتی که تقصیر خودم باشد.
بعد سراغ کریر رفتم. اولین ماشین را خریدم، به گاراژ رفتم و بین ارتقاها دستم را وزن کردم. مثل هر بازی مسابقهای دیگری، پول از مسابقه میآید و به آپگرید تبدیل میشود. رنگ بدنه، افکت نیترو و بوق ماشین هم کمکم باز میشوند که راستش بوق بیشتر شوخی است تا قابلیت. ماشینها سه دستهاند: دربی، کلاسیک و آلاستار و هر دسته رویدادهای خودش را دارد. مشکل آنجاست که وقتی بالاخره پول کلاسیک و آلاستار را جور کردم، حس کردم همان رویدادهای قبلی را با ماشین خوشگلتر بازی میکنم. سرعت کمی بیشتر، حس تقریباً همان. انتظار داشتم این کلاسهای بالاتر، چیزی شبیه به یک لایهی تازه باشند؛ نبودند.
مسابقهها در چند ساعت اول واقعاً کیف میدهند. جادههای کوهستانی برفی، مجتمعهای صنعتی قدیمی و جنگلهای انبوه، همهشان با یک ماشین زهواردررفته و نیتروی نصفهونیمه تبدیل به زمین بازی میشوند. محیط تا حد زیادی قابل تخریب است و دیدن تکههای آهن که در هوا میچرخند هنوز هم لبخند روی صورتم میآورد. با نابود کردن حریفها و بخشهایی از محیط، نیترو پر میشود و همین باعث میشود تهاجمیتر رانندگی کنی. اما هر مسابقه از آخر شروع میشود و هوش مصنوعی طوری تنظیم شده که در دور آخر ناگهان سرعت بگیرد. از این الگو خسته میشوم، ولی با آن کنار میآیم. چیزی که کنار آمدن با آن سخت است، ناعادلانه بودن برخوردهاست. یک بار که حریف با کوچکترین تماس ماشینم را کامل چرخاند و خودش مثل کوه سر جایش ایستاد، دسته را روی مبل کوبیدم. من از سختی بد نمیآیم، به شرطی که درسی داشته باشد؛ آنجا هیچ درسی نداشت، فقط شانس بد بود. عجیبتر اینکه برف و باران و آسفالت خشک هیچ تفاوتی در کنترل ماشین ایجاد نمیکنند؛ انگار همهجا همان یک جادهی یکسان است.
بزرگترین مشکل من با بازی اما چیز دیگری است: تکرار. مسیرها خیلی زود برمیگردند و نیمهی دوم کریر این حس را میدهد که دارم همین چند پیست را بارها و بارها میرانم. بعضی مسابقهها مسیر را برعکس میکنند، ولی چون سختی همان است و ماشینها هم همانها هستند، فرقی حس نمیشود. کاش سازندهها بهجای آن کلاسهای اضافه، دو سه پیست دیگر با حالوهوای متفاوت میساختند.
استانتها اما نجاتدهندهی بازیاند. راننده را از ماشین بیرون پرت میکنی و او در محیطی شبیه به یک استادیوم مسخره فرود میآید. از پرش ارتفاع ساده تا مینیگلف و بیر پونگ. فیزیک راگدال بهتنهایی آنقدر خندهدار است که آدم حتی وقتی بد بازی میکند هم کیف میکند. این حالت با یک دوست، چیزی در مایههای مهمانی است و تنها جایی است که بازی واقعاً از قالب بیرون میزند. تنها بازی کردنش هم بد نیست، ولی نصف مزهاش را از دست میدهد.
لایهی واقعیت مجازی هم چیز عجیبی به تجربه اضافه میکند. نشستن در کابین و دیدن تکههای فلز که به سمت شیشه پرت میشوند، حسی است که هیچ دوربینی نمیتواند بدهد. اما همان چرخشهای ناگهانی که از آنها شکایت داشتم، در هدست به دل آدم میزند و یکی دو بار مجبور شدم هدست را بردارم و نفس بگیرم. یعنی همان ضعف طراحی، در واقعیت مجازی دو برابر آزاردهنده میشود.
از نظر بصری، بازی قشنگ است، بهخصوص برفها در غروب که نور خورشید رویشان میافتد. ماشینها هم خوب مدل شدهاند، هرچند دربیها همان قراضههای همیشگیاند و کلاسیک و آلاستار مثل ویترین خودروفروشی. اما بعد از دو ساعت همهشان به یک توده آهن شبیه میشوند و این اصلاً بد نیست، چون همین قرار است باشند. صدا اما جای دیگری میلنگد. موتورها شبیه چمنزن هستند و صدای تعویض دنده گاهی مثل انداختن یک جعبه روی زمین است. نیترو صدای خوبی دارد، ولی وقتی تمام میشود، دوباره با همان همزن برقی طرفی. موسیقی اما جبران میکند. آن راک بیتکلف و کمی پنیرگونه، همان حالوهوای تابستانی سری را دارد و وقتی در وسط برخورد با یک حریف پخش میشود، چیزی در من زنده میشود که ربطی به تحلیل ندارد و کاملاً به نوستالژی برمیگردد.
FlatOut 4: Total Insanity بازی بدی نیست، ولی بازی کوچکی است. چیزی که هست، خوب ساخته شده؛ اما کافی نیست. حالتهای استانت و لیدربوردها باعث میشوند برگردم و لحظاتی هستند که یادم میاندازند چرا این زیرشاخه را دوست دارم. با این حال، تکرار مسیرها، برخوردهای ناعادلانه و صداهای بیروح باعث میشوند خیلی زود از بازی سیر شوم. اگر مثل من از طرفداران قدیمی سری هستی، چند شب خوب با آن خواهی داشت و بعد دلت یک چیز بیشتر میخواهد. اگر هم تازهواردی، با توقع کوچک شروع کن و اولین کاری که میکنی، یک دوست را برای حالت استانت صدا کن.
- حالت استانت با فیزیک راگدال و مینیگیمهای بیمعنی، بهترین و خندهدارترین بخش بازی است
- وجود لیدربورد آنلاین برای هر رویداد که آدم را به تکرار مسیرها ترغیب میکند
- موسیقی راک بیتکلف و کمی پنیرگونه که حالوهوای کلاسیک سری را حفظ کرده
- محیط تخریبپذیر و پر شدن نیترو با نابود کردن حریفها که رانندگی را تهاجمی میکند
- تکرار پیستها و رویدادها در نیمهی دوم کریر و بیاثر بودن مسیرهای برعکس
- برخوردهای ناعادلانه و چرخشهای ناگهانی ماشین با کوچکترین تماس حریف
- صدای موتور و تعویض دنده مصنوعی و بیروح که به ماشینهای سنگین نمیآید
- کلاسهای کلاسیک و آلاستار تجربهی محسوسی جز سرعت بیشتر و ظاهر بهتر اضافه نمیکنند
IRG Review Iran Game Review



