خانه / PC / نقد و بررسی بازی Last Man Sitting
نقد و بررسی بازی Last Man Sitting

نقد و بررسی بازی Last Man Sitting

همیشه ته دلم یک جای خالی برای بازیهایی بوده که میشد ساعتها نشست و باختی و بردی را تجربه کرد، بدون اینکه لازم باشد یک دنیای بازِ پر از آیکون و برج رادیویی را جارو بزنم. اینجا، منظورم از نشستن واقعاً نشستن است؛ چون در Last Man Sitting قرار است روی یک صندلی چرخدار بنشینید، یک مسلسل بردارید و با موجهای بیپایان رباتهای اداری بجنگید. همین ایدهی مسخره کافی بود تا من را پای بازی بنشاند، اما چیزی که ماندم و به آن چسبیدم، فقط شوخیِ اولیه نبود؛ چرخش صندلی، غلتیدن روی میزها و ریلهای اداری، و احساسی که شبیه به اسکیتبوردسواری با یک صندلی دارد، مرا یاد دورانِ گیمنتهای قدیم انداخت که یک بازی خوب را با بچهها تجربه میکردیم و تا صبح دنبال رازهای تازه میگشتیم.

قبل از هر چیز باید بگویم که Last Man Sitting یک بازی ساده و بیادعاست. در حالت PvE که اسمش Swarm است، شما یک کارمند اداری هستید که باید از شرکت در برابر رباتهایی که شورش کردهاند دفاع کنید. هیچ داستان پیچیدهای وجود ندارد؛ یک موجود شیطانی در طبقات بالای ساختمان است و شما با آسانسور بین طبقات جابهجا میشوید و هر طبقه یک موج تازه است. اگر توقع یک روایت عمیق دارید، از اول بگویم که این بازی قرار نیست شما را با داستانش تکان دهد. ولی آیا هر بازی باید این کار را بکند؟ برای من که سالها با کنسول و شبیهساز بزرگ شدهام و همیشه دنبال گیمپلی و ارزش تکرار بودهام، نبودِ داستان همیشه یک ضربه نیست. به شرطی که خودِ گیمپلی بتواند مرا نگه دارد و اینجا، حداقل در کوتاهمدت، این اتفاق میافتد.

اولین چیزی که حس میکنید، روان بودن کنترل است. شما روی صندلی مینشینید و با یک استیک جابهجا میشوید، میتوانید پرش کنید، دشمن را با دش منهدم کنید و مهمتر از همه، مثل یک اسکیتبورد از لبهی میزها و نردهها رد شوید. ریلگرایندینگ در این بازی نه یک میانبر ساده، بلکه یک ابزار اصلی برای بقاست. به محض اینکه به آن مسلط شوید، میتوانید از یک طرف اتاق به طرف دیگر برسید و از دست موج رباتها فرار کنید. من در ابتدا فکر میکردم این قابلیت بیشتر یک ترفند است، اما وقتی وارد شلوغیهای موجهای پنجم و ششم شدم، فهمیدم بدون استفاده از ریلها، خیلی سریع در محاصره میمیرم. این حرکت سریع به بازی ریتمی میدهد که مرا یاد «Dead Rising» میاندازد، اما با چاشنی «Vampire Survivors»؛ فقط با این تفاوت که اینجا شما روی هدفگیری دستی کنترل دارید و باید خودتان شلیک کنید. این ترکیب در عمل جواب میدهد، هرچند در شلوغی، هدفگیری دقیق گاهی به یک کابوس تبدیل میشود.

سیستم اسلحهها در نگاه اول متنوع است: از مسلسل و تفنگ ساچمهای تا کاتانا و حتی یک تفنگ آتشبازی که صحنه را پر از رنگ میکند؛ اما همانطور که انتظارش را داشتم، یک توازن ضعیف در اینجا وجود دارد. مینیگان که در ابتدا با مهمات بینهایت در اختیار دارید، آنقدر قوی است که تقریباً بقیه سلاحها را بیفایده میکند. من سعی کردم با تفنگ و کاتانا بازی کنم، اما همیشه به مینیگان برمیگشتم؛ چون در موقعیتهای بحرانی، نرخ آتش بالای آن نجاتم میداد. این یک مشکل واقعی است؛ چرا باید زحمت باز کردن سلاحهای دیگر را بکشم وقتی بهترین سلاح از همان ثانیهی اول دستم است؟ شاید برای یک بازی ارزانقیمت این بیتوازنی قابل بخشش باشد، اما برای کسی مثل من که عاشق پیدا کردن ترکیبهای تازه است، بسیار ناامیدکننده است. با این حال، سلاحهای خاص مثل کاتانا یا تفنگ آتشبازی حسوحال متفاوتی به بازی میدهند و استفاده از آنها در موقعیتهای خاص میتواند جذاب باشد؛ مثلاً کاتانا برای پاک کردن رباتهای نزدیک عالی است، اما وقتی موجی از رباتهای از پشت سر به شما حملهور میشوند، مینیگان همیشه گزینهی امنتری است.

سیستم ارتقاء داخل هر موج، همان چیزی است که مرا برای ادامه دادن نگه داشت. با کشتن هر ربات، تجربه میگیرید و با پر شدن نوار، یک انتخاب از میان سه ارتقاء به شما داده میشود. این ارتقاءها شامل آسیب عنصری (آتش، سم، برق، یخ)، تغییراتی در سلاح مثل لیزر دقیق یا یک پهپاد که پشت سر شما شلیک میکند، و حتی ارتقاء توانایی صندلی است. ترکیب اینها با یکدیگر و رساندن آنها به سطح حداکثری، لذت واقعی بازی است. من یک بار موفق شدم ارتقاء آتش را با یک پرک که آسیب سوزاندن را زیاد میکرد ترکیب کنم و آنقدر آسیب وارد میکردم که باس در چند ثانیه ذوب شد. لحظهای که یک بیلد به «سوپر پاور» میرسد، واقعاً حس خوبی دارد و باعث میشود شکستهای قبلی را فراموش کنید. اما مشکل اینجاست که بازی به شما اجازه میدهد خیلی زود به یک ترکیب شکستناپذیر برسید و بعد از آن، دیگر انگیزهای برای آزمایش کردن باقی نمیماند. من بعد از چند بازی موفق، همان ترکیب مینیگان + آتش + پهپاد را انتخاب میکردم و بقیه گزینهها فقط برای پر کردن زمان بودند.

یکی از چیزهایی که باعث شد بیش از حد انتظارم پای این بازی بمانم، لحظهای بود که توانایی صندلی را با بقیهی ارتقاءها ترکیب کردم. صندلی موشکی در ابتدا فقط شما را به جلو پرتاب میکند و در نقطهی فرود منفجر میشود، اما وقتی ارتقاء شعلهی آتش را روی آن گذاشتم، هر فرودی به یک میدان مین تبدیل شد. در یکی از موجهای آخر، با همین ترکیب توانستم دشمنهایی را که از هر طرف هجوم میآوردند در چند ثانیه از بین ببرم و به باس برسم. بازی در چنین لحظاتی به شما احساس نبوغ میدهد، انگار که طراح واقعی یک استراتژی هستید. این همان چیزی است که در بازیهای ارزانقیمت کمتر پیدا میشود و من برایش ارزش زیادی قائلم. مشکل اینجاست که بعد از کشف چند ترکیب قدرتمند، دیگر چیز تازهای برای آزمایش باقی نمیماند و همین باعث میشود زودتر از آنچه باید، از تنوع خسته شوید.

در بیرون از موج، یک سیستم پیشرفت دائمی وجود دارد که با پرکها (Perks) سر و کار دارد. پرکها بافتها و قدرتهای دائمی هستند که میتوانید قبل از شروع موج انتخاب کنید؛ از افزایش دفاع و حمله تا جذب آیتمها از فاصله دور. در ابتدا فقط یک اسلات دارید و میتوانید با پیشرفت، سه اسلات دیگر را باز کنید. این بخش به بازی عمق بیشتری میدهد و باعث میشود حتی بعد از شکست، با یک هدف جدید به بازی برگردید. من چند ساعت وقت گذاشتم تا یک پرک نادر را باز کنم و وقتی بالاخره ظاهر شد، احساس کردم در حال ساختن یک شخصیت ایدئال هستم. با این حال، تعداد شخصیتها و صندلیها محدود است و تفاوتهای آمار آنها ناچیز است؛ در واقع هر کارمند فقط یک توانایی خاص دارد، مثلاً لیزر یا هک رباتها، و همین توانایی است که سبک بازی را تغییر میدهد. اگر این تفاوتها عمیقتر بود، بازی میتوانست ارزش تکرار بسیار بیشتری داشته باشد.

حالا باید به یکی از خارهای چشم من اشاره کنم: مأموریتهای ریز داخل موجها. در وسط مبارزه، گاهی اوقات رویدادهای کوچکی رخ میدهد؛ مثلاً یک «طوفان» مثل طوفان فورتنایت میآید که باید در یک نقطه بمانید و زنده بمانید، یا باید زبالهها را جمع کنید، جعبهها را نابود کنید، یا بدتر از همه، رباتهای اجرایی (اسکورت) را به مقصد برسانید. هر کسی که با من آشنا باشد میداند که من از مأموریتهای اسکورت متنفرم؛ آنها همیشه باعث میشوند وایستید و یک موجود بیعرضه را که مستقیم به سمت دشمن میرود تماشا کنید. در این بازی، اسکورت یک ربات اجرایی در میان موجهای رباتهای دشمن، یک کابوس محض است؛ مخصوصاً وقتی پایین صفحه یک نوار زمان وجود دارد و دشمنان از هر طرف به شما حمله میکنند. من درک میکنم که این رویدادها برای ایجاد تنوع اضافه شدهاند، اما اجرای آنها بهقدری خستهکننده است که ترجیح میدادم فقط با موجهای معمولی بجنگم.

همانطور که گفتم، رویدادهای تکراری یکی از مشکلات بزرگ بازی هستند. بعد از چند ساعت، دقیقاً میدانستم در موج سوم چه اتفاقی میافتد و کدام رویداد قرار است ظاهر شود. این تکرارشوندگی، که تقریباً در همهی بازیهای این سبک دیده میشود، در Last Man Sitting با فقدان تنوع در دشمنان و باسها تشدید میشود. دشمنان از صندلیهای متحرک و سطلهای زباله تا کاکتوسهای عصبانی و کمدهای بایگانی تنوع دارند، اما الگوی حملهی آنها خیلی زود آشنا میشود. باسها هم فقط دو نوع اصلی دارند و بعد از مدتی، مبارزه با آنها بیشتر یک تشریفات است تا یک چالش. یک باس ساده است و دیگری کمی سختتر، اما هر دو آنقدر آسیبپذیر هستند که اگر ارتقاءهایتان خوب باشد، در کمتر از ده ثانیه از بین میروند. من انتظار داشتم یک باس حداقل دو مرحله و الگوهای حمله متفاوت داشته باشد؛ اما اینجا خبری نیست.

در مورد سختی بازی، باید بگویم که شروع بازی بهطرز عجیبی سخت است. شما با یک شخصیت ضعیف و بدون پرک وارد موج میشوید و احتمالاً چهار یا پنج بار شکست میخورید تا بتوانید پایههای پیشرفت را بگذارید. این نابرابری اولیه شاید برای طرفداران روگلایتها آشنا باشد، اما مشکل اصلی این است که برخی آسیبها واقعاً ناعادلانه به نظر میرسند. چون دوربین دقیقاً پشت سر شخصیت است و شما نمیتوانید ببینید پشت سرتان چه خبر است، رباتها مرتباً از بیرون کادر از پشت به شما ضربه میزنند. شما مجبورید به صدا و غریزه اعتماد کنید، و این یعنی حتی بهترین بازیکن هم گاهی یک ضربهی «ارزان» میخورد. من بارها با یک موج عظیم روبهرو شدم و ناگهان متوجه شدم که جانم در حال تمام شدن است، بدون اینکه حتی بفهمم دشمن از کجا آمده. تنها راه نجات، انتخاب ارتقاء پهپاد است که به شما کمک میکند پشت سرتان را ببینید، اما این یک راهحل اجباری است و انتخابهای دیگر را بیارزش میکند.

حالا به حالتهای چندنفره برسم. Co-op که میتوانید با دوستانتان هماهنگ شوید، تجربهی بهتری نسبت به تکفرنفره است؛ زیرا یک نفر میتواند حواس دشمنان را پرت کند و نفر دیگر مأموریتها را انجام دهد. من همراه یک دوست چند موج را تجربه کردم و لذت بیشتری نسبت به بازی تکنفره بردیم، چون شلوغی بازی به دو نفر قابل مدیریتتر است. PvP هم که چهار نفر میتوانند در یک فضای کوچک اداری با یکدیگر بجنگند، مرا یاد روزهای «Unreal Tournament» در کافینتها انداخت. نقشههای کوچک باعث میشوند هیچکس نتواند کمپ کند یا قایم شود؛ همهچیز به واکنش سریع و هدفگیری دقیق بستگی دارد. با این حال، در زمانی که من بازی میکردم، جمعیت آنلاین بازی بسیار کم بود و بیشتر وقتها نمیتوانستم یک مسابقه پیدا کنم. بهعنوان کسی که در ایران با اینترنتهای محدود بزرگ شده، آنقدر به بازیهای آفلاین عادت دارم که نبود جامعه آنلاین برایم چندان ناراحتکننده نیست، اما اگر طرفدار PvP هستید، فعلاً باید منتظر بمانید تا جمعیت بیشتر شود.

در بخش فنی و بصری، Last Man Sitting یک بازی با بودجهی محدود است اما شخصیت خاص خودش را دارد. طراحی شخصیتهای کارمندی بامزه است، رباتها بیشکل و جالباند و انیمیشنهای حرکت روی صندلی، بهخصوص ریلگرایندینگ و پرش، روان انجام میشوند. نور و رنگها زندهاند، هرچند افکتهای زیاد در موجهای شلوغ گاهی تشخیص دشمن را سخت میکنند؛ مثلاً تفنگ آتشبازی که من آن را «آشوب بصری» مینامم، میتواند بقیه صفحه را پنهان کند. موسیقی هم که عمدتاً ضربآهنگ تند و راک است، حس فوریت و شلوغی را منتقل میکند اما هیچ ملودی بهیادماندنی ندارد؛ چیزهایی که گوش میدهید و بعد فراموش میکنید. اگر در طول یک موج نمرده باشید، صداها و موسیقی تا حد زیادی یکنواخت میشوند، اما در لحظات بحرانی، ریتم تند موسیقی هیجان را بالا میبرد.

حالا به بخشی میرسم که برای من مهمترین بخش است: ارزش تکرار. بهعنوان کسی که همیشه بازیها را با یک سوم قیمت و گاهی فقط از روی یک نوار کاست تهیه میکرد، ارزش تکرار برایم همیشه مهمتر از جلوههای بصری و داستان بوده است. متأسفانه Last Man Sitting در بلندمدت نمیتواند من را پای خودش نگه دارد. اما به خاطر بسپارید که این یک بازی ۸.۹۹ دلاری است؛ یعنی به اندازهی یک پیتزا هزینه دارد. برای این قیمت، شما یک بازی سرگرمکننده با کنترلهای خوب و سیستم ارتقاء جذاب دریافت میکنید که در جلسات کوتاه ۲۰ دقیقهای عالی است. من نمیتوانم بگویم پشیمانم؛ بلکه برعکس، بارها خودم را در حال انجام یک موج دیگر دیدم و به خودم گفتم «فقط یک بار دیگر» و دو ساعت بعد همچنان مشغول بازی بودم. اما آیا بعد از یک هفته دوباره سراغش میروم؟ احتمالاً نه، مگر اینکه یک دوست مرا به Co-op دعوت کند.

در نهایت، Last Man Sitting یک بازی «بامزه» و «ساده» است که سعی نمیکند بیشتر از چیزی که هست باشد. من از اینکه سازندگان با داستان یا سیستمهای پیچیده وقت مرا تلف نکردند سپاسگزارم؛ گاهی اوقات یک تفنگ، یک صندلی و صدها ربات دیوانه تمام چیزی است که از یک عصر جمعه میخواهید. اگر مثل من با بازیهای دورهی سگا و پلیاستیشن بزرگ شده باشید و عاشق این باشید که یک بازی کوتاه اما پرانرژی را بارها تکرار کنید، Last Man Sitting میتواند یک انتخاب خوب باشد. اما اگر به دنبال عمق، تنوع و چالشی در حد کمال هستید، این بازی قطعا همان چیزی نیست که دنبالش میگردید. بازی برای آنچه هست، دقیقاً کارش را انجام میدهد: سرگرم میکند، نمیگذارد خسته شوید، و بعد از تمام شدن، وسوسه میشوید یک بار دیگر بنشینید و رکورد بزنید.

0

مزایا

  • کنترلهای روان و لذتبخش حرکت با صندلی و ریلگرایندینگ
  • سیستم ارتقاء و ساخت بیلدهای متنوع که اعتیادآور است
  • ارزش خرید عالی با قیمت ۸.۹۹ دلاری
  • طنز و شخصیتپردازی بامزه در فضای اداری
معایب

  • تکرارشوندگی بالا در مأموریتها و موجها
  • مینیگان اولیه باعث بلااستفاده ماندن اکثر سلاحهای دیگر میشود
  • برخوردهای ناعادلانه به دلیل نبود دید ۳۶۰ درجه و اسپاون پشت سر
  • نبود داستان و عمق روایی در طولانیمدت

0

0

0

0

0

گرافیک - 7.8
گیم پلی - 7.8
داستان - 5.2
موسیقی - 7.2

7

User Rating: Be the first one !

همچنین ببینید

نقد و بررسی بازی Ammossum

نقد و بررسی بازی Ammossum

بعضی دموها را که بازی میکنی، چند دقیقه اول کافی است تا دلت بگوید اینجا …