راستش را بخواهید، وقتی اولین بار اسم Bluey's Happy Snaps را دیدم، پیش خودم گفتم با یکی از همان بازیهای لایسنسشدهی کودکانه طرفم که قرار است تا تیتراژ اول سرگرمم کند و بعد تبدیل شود به یک لیست کارهای خانه. من بچگیام را جایی گذراندم که تعداد بازیهای در دسترس کم بود و مجبور بودم همان چند عنوان را سالها بچرخانم؛ همین باعث شد به بازیهایی که چیزی برای پیدا کردن، راز یا دلیلی برای برگشتن دارند حساس شوم و در عوض به هر چیزی که بوی نقشهی پر از آیکون و فعالیتهای تکراری بدهد بدبین باشم. حالا بعد از تمام کردن بازی میتوانم با خیال راحت بگویم که در قضاوت اولیهام اشتباه کرده بودم، هرچند نه کاملاً.
ماجرا ساده است: بلوی یک دوربین فوری قدیمی پیدا میکند، بابا درستش میکند و دوربین مال بلوی میشود. از آن به بعد هر سفر خانوادگی به پارک یا حتی وقت گذراندن در خانه تبدیل میشود به یک شکار عکس. بازی شما را وسط یک آلبوم خانوادگی میاندازد که باید با عکس پر شود و همین سادگی، صادقانه بگویم، بیشتر از خیلی از داستانهای پیچیدهی این نسل من را گرفت. من هنوز آلبومهای چسبی قدیمی خانواده را یادم است، همانهایی که گوشهی صفحههایش با برچسب و دستخط پر شده بود، و بازی دقیقاً همان حس را با یک دوربین ورقبهورق کردن و چسباندن برچسب بازسازی میکند.
ساختار بازی بر پایهی دفترچههای چسب است. هر مرحله یک لوکیشن است با فهرستی از چیزهایی که باید عکاسیشان کنید؛ یک پرنده، یک اسباببازی آشنا، یک تکه از منظره. با عکس گرفتن از هر مورد، یک برچسب به دفترچه اضافه میشود و وقتی حدود دو سوم برچسبهای یک منطقه جمع شد، مسیر مرحلهی بعد باز میشود. نکتهای که از همان دقایق اول برایم جالب بود این است که بازی دست آدم را زیاد نمیگیرد. فهرست اقلام با تصویر نشان داده میشود، پس بچهای که هنوز خوب نمیخواند هم میفهمد چه میخواهید، اما پیدا کردن خودِ شیء کار شماست. این تصمیم کوچک، کل تجربه را از یک تور guided توریستی تبدیل میکند به یک گشت واقعی.
و همینجاست که با یکی از حساسیتهای همیشگیام روبرو شدم. من معمولاً به بازیهایی که دنیای بزرگ با دهها نشانگر روی نقشه دارند سریع بدبین میشوم، چون بعد از مدتی حس میکنم به جای کاوش، دارم یک چکلیست اداری را تیک میزنم. اینجا خبری از آن شلوغی نیست. مرحلهها کوچک و جمعوجورند، اما پر از جزئیات. در همان پارک اولیه میتوانید سرسره و تاب را امتحان کنید، با دوستان بلوی گپ بزنید، و کلی چیز پیدا کنید که هیچکدام در فهرست اصلی نیستند. برای من که همیشه انتظار دارم پشت هر گوشه یک چیز پنهان باشد، این密度 پایین اما تمرکز بالای طراحی، نفس راحتی بود. انگار سازندهها به جای اینکه نقشه را پهن کنند، عمقش را زیاد کردهاند.
بهترین لحظههای بازی هم دقیقاً از همین آزادی بیرون میآیند. یک جا باید دوربین را روی زمین بگذارید و بدوید تا در کادر جا شوید و با تایمر از راه دور عکس بگیرید. جای دیگر با دوستان بلوی یک بازی راه میاندازید و بعد از تمام شدنش تازه میفهمید که همان لحظه، عکس مورد نظر بوده. یک بار مسابقهای با تایمر دوربین شروع شد که باید قبل از تمام شدن وقت خودم را به سرسره میرساندم و با اینکه ساده بود، همان آدرنالین کوچک را داشت که در بازیهای بزرگتر دنبالش میگردم. این نوع طراحی که جایزه را پشت یک تعامل کوچک و غیرمنتظره قایم میکند، برای من که سالها با شکار اتاقهای مخفی در بازیهای مترویدنیا بزرگ شدم، حکم همان لذت آشنای پیدا کردن یک دیوار قابل شکستن را دارد.
البته همه چیز هم گل و بلبل نبود. یک پرنده در یکی از مرحلهها چنان خوب قایم شده بود که سه بار کل محوطه را دور زدم و لعنت فرستادم. سیستم راهنمای بازی همان برگهی برچسبهاست که تصویر کوچکی از هدف میدهد، و وقتی آن تصویر کافی نباشد، هیچ چیز دیگری کمکت نمیکند. من در همان لحظه بین دو حس گیر کردم: از یک طرف بازی را تحسین میکردم که به خودش اجازه نمیدهد جواب را لو بدهد، از طرف دیگر دلم میخواست یک گزینهی راهنمای اختیاری وجود داشت. پیدا کردنش، وقتی بالاخره از پشت یک درخت بیرون آمد، شیرین بود، اما آن بیست دقیقهی سرگردانی را هم نمیتوانم نادیده بگیرم. این دقیقاً همان جایی است که صبر من نازک میشود.
بازی هر از چند گاهی هم یکدفعه فرم عوض میکند و این تغییرها به موقع میرسند. بین مرحلههای آزاد، چند بخش ریلی هست که در آن سوار یک وسیلهی در حال حرکت میشوید و باید در مدت محدود از تعدادی مرغ دریایی یا خفاش میوه عکس بگیرید. دوربین خودش میچرخد و شما فقط باید هدف بگیرید و شاتر را بزنید. این بخشها حس یک شکار سریع و سبک دارند و برای من که همیشه از مینیگیمهای خارج از فرمول اصلی استقبال میکنم، خوشایند بودند. اما یک ایراد جدی هم دارند: شکست وجود ندارد. هر چقدر هم بد شلیک کنید، اتفاقی نمیافتد و بازی سرزنشتان نمیکند. از نظر دسترسیپذیری برای بچهها این تصمیم کاملاً منطقی است، ولی من که عاشق بازیهای سختیام که شکست در آنها درس دارد، ته دلم میخواست یک لایهی اضافه از فشار وجود داشت، حتی به شکل اختیاری. همین موضوع باعث میشود این بخشها بعد از دو بار تکرار، کمی بیمزه شوند.
در کنار عکاسی، بازی پر است از فعالیتهای کوچک که ریتم را میشکنند. یک مینیگیم دارید که در آن با ماشین کوچک بلوی و بینگو در حیاط میچرخید و هر چه سر راهتان است خرد میکنید، یک جای دیگر بابا با صندلیها یک بازی تاکسی راه میاندازد و یک لحظه هم صفحههای رنگآمیزی باز میشود که میتوانید پرشان کنید. این تنوع برای بچهها عالی است و اجازه نمیدهد حواسشان پرت شود. اما بعضی از این ایدهها زودتر از موعد تمام میشوند. نمونهی آزاردهندهاش صحنهای است که به ماجرای معروف بازی «پستل پارسل» اشاره میکند؛ شخصیتی میپرسد با کدام قانون بازی کنیم، همهی مقدمات یک مینیگیم چیده میشود و بعد، یکدفعه، بدون اینکه چیزی ببینیم، ماجرا تمام شده است. من همانجا با صدای بلند گفتم یعنی همین؟ این دقیقاً مثل این است که کسی شما را تا درِ سینما ببرد و بلیتتان را پس بگیرد.
کارگاه تزئینی هم به نظرم یکی از نقاطی است که بازی از فرمول نرم و روانش فاصله میگیرد. ایده این است که برچسبها و وسایل کاغذیای که به دست میآورید را در یک دفترچهی مجازی بچینید، صفحههای رنگآمیزی را تزئین کنید و عکسهایتان را قاب بگیرید. از نظر مضمون کاملاً جفتوجور است، اما با دسته بازی کردنش به اندازهی کاغذ و چسب واقعی حس خوبی ندارد؛ جابهجا کردن برچسبها و انتخاب قابها با آنالوگ، بیشتر شبیه کار اداری است تا تفریح. در مقابل، یک ویژگی ساده را واقعاً دوست داشتم: بعد از پایان هر مرحله، انتخاب عکسهایی که در آلبوم میمانند با شماست و لازم نیست هر فریم بیربطی را نگه دارید. با توجه به اینکه کل بازی دربارهی همین انتخاب کردن و نگه داشتن خاطره است، این تصمیم کوچک به شدت بهجا بود.
از نظر بصری، بازی بدون اغراق نزدیکترین چیزی است که تا حالا به «راه رفتن داخل یک قسمت از سریال» رسیدهام. رنگها همان رنگهای آشنای کارتون هستند، طراحی شخصیتها و خانهها همان است و صداپیشگی هم مدل اصلی است. من بازی را در حالت داک روی صفحهی بزرگ تجربه کردم و روی همان صفحه بود که جزئیات محیط و آن فضای گرم و خانگی بیشتر به چشم آمد. تنها جایی که این وفاداری میلنگد میانپردههاست؛ در بعضی صحنهها شخصیتها با یک نگاه خالی و کمی بیروح جلوی دوربین میایستند، انگار به جای نقطهای که باید نگاه کنند، به یک نقطهی نامعلوم زل زدهاند. این اتفاق خیلی کوتاه است، اما وقتی بقیهی بازی اینقدر به سریال نزدیک است، همین چند لحظه بیشتر به چشم میآید. موسیقی هم دقیقاً همان چیزی است که انتظار دارید: ملودیهای شاد و آرامِ آشنای سریال که هیچوقت آزاردهنده نمیشوند و به فضای بازی چیزی اضافه نمیکنند که لازم نباشد.
کوآپ محلی هم وجود دارد و ساده اما کارآمد است. بازیکن دوم میتواند وارد شود و در کاوش و عکاسی همراهی کند. من بیشتر تنها بازی کردم، ولی به راحتی میتوانم تصور کنم که این حالت برای پدر و مادری که میخواهند با بچهشان بازی کنند، یکی از بهترین انتخابهای ممکن باشد. بازی هم سطح دسترسی خوبی دارد: تصویری بودن فهرست اقلام باعث میشود بچهها بدون خواندن هم بفهمند چه باید بکنند، و کودک کوچکتر تنها برای منوها شاید کمی به کمک نیاز داشته باشد.
مشکل اصلی من با بازی نه در تنوعش است و نه در کیفیتش، بلکه در مقدارش. مرحلهها کوچکاند و بیشتر مینیگیمها قبل از اینکه فرصت کنند به یک سیستم واقعی تبدیل شوند، تمام میشوند. برای کسی مثل من که به طور غریزی بعد از تیتراژ دنبال یک لایهی دوم از راز و محتوای پنهان میگردد، این کوتاهی حس میشود. بله، من چند برچسب جاافتاده را برگشتم و پیدا کردم، اما بعد از آن دیگر چیزی نبود که مرا دوباره پای بازی بکشاند. بازی درست همان جایی که باید قلاب بلندمدت به شما بزند، به یکی دو ساعت شیرین اما کوتاه راضی میشود.
و بعد میرسیم به آن چیزی که واقعاً خونم را به جوش آورد: نسخهی دلوکس. یکی از سرگرمکنندهترین بخشهای جنبی، یعنی همان مینیگیم گرنیها که در آن با شخصیتهای پیر و بازیگوش در حیاط میچرخید و خرابکاری میکنید، پشت نسخهی اضافی قفل شده است و چند لباس بهتر برای بلوی و بینگو هم فقط همینطوری باز میشود. من با هر نوع پرداخت اضافی برای محتوایی که از قبل در دیسک نیست و باید جدا تهیه شود مشکل دارم، اما وقتی آن محتوا یکی از جذابترین بخشهای بازی باشد، ماجرا فرق میکند. همان دقایقی که داشتم میفهمیدم این بخش در نسخهی پایه در دسترس نیست، دقیقاً همان حسی به من دست داد که وقتی در یک بازی بزرگسالانه وسط یک مرحلهی اسکورت داغون میشوم: حس اینکه یک تصمیم طراحی، به جای بازی، دارد وقتم را تلف میکند. برای یک بازی که کل فلسفهاش خوشحال کردن بچهها و خانوادههاست، این کار واقعاً ضعیف است.
با این حال، وقتی همه چیز را کنار هم میگذارم، Bluey's Happy Snaps بیشتر از آنچه انتظار داشتم گرفت. من که معمولاً هر بازیای با نقشهی پر از آیکون را رد میکنم، اینجا از اینکه هر مرحله یک جعبهی کوچک پر از چیزهای قابل کشف است لذت بردم؛ از اینکه هر گوشهاش ممکن است یک فعالیت کوچک یا یک مرغ دریایی قایمشده داشته باشد، لذت بردم؛ و از این واقعاً متعجب شدم که یک بازی با این ظاهر کودکانه توانست مرا، بدون هیچ بچهای در خانه، وادار به جستوجو کند. اگر دنبال چالش، شکست و لایههای عمیق مکانیکی هستید، اینجا چیزی برایتان نیست و احتمالاً بعد از یک شب فراموشش میکنید. اما اگر مثل من گاهی دلتان میخواهد در یک دنیای کوچک و دوستداشتنی، با یک دوربین ارزانقیمت، دنبال چیزهای کوچک بگردید، این بازی با کوتاهیاش و با آن تصمیمهای آزاردهندهی تجاریاش، بالاخره ارزش یک بعدازظهر را دارد.
- طراحی مرحلههای کوچک و پرجزئیات که شکار اقلام را به کاوش واقعی تبدیل میکند، بدون شلوغی نقشه
- بخشهای ریلی عکاسی که ریتم بازی را میشکنند و حس یک شکار سریع و سرگرمکننده میسازند
- ظاهر و صداپیشگی کاملاً وفادار به سریال، طوری که حس قدم زدن داخل یک قسمت را میدهد
- امکان انتخاب عکسهای نهایی و آزادی عمل در چیدن آلبوم
- کوآپ محلی ساده و کارآمد که تجربه را برای بازی خانوادگی مناسب میکند
- قفل بودن مینیگیم گرنیها و بخشی از لباسها پشت نسخهی دلوکس
- کوتاه بودن بازی و کمبود انگیزه برای بازگشت بعد از تمام شدن مراحل
- نبود شکست و چالش واقعی در بخشهای ریلی که هیجان را بعد از چند بار کم میکند
- دوربین بدون زوم و کنترل اضافی که عمق مکانیکی بازی را محدود نگه میدارد
- لحظههای نیمهکاره مثل ماجرای پستل پارسل و کارگاه تزئینی که با دسته خستهکننده میشود
IRG Review Iran Game Review






