وقتی برای اولین بار کابومانیا را اجرا کردم، لبخند از صورتم پاک نمیشد. پیکسلهای درشت و رنگارنگ، همان حسوحال بازیهای بمبگذاری ۱۶ بیتی که سالها پیش در کافینتها و شبیهسازها میدیدم، یکجا جلوی چشمم رژه میرفتند. اما کابومانیا فقط یک ادای احترام ساده نیست؛ زیر آن پوستهی آشنا، یک بازی فکرنشده با لایههای عمیق از تصمیمگیری و ریسک پنهان شده است.
مکانیک اصلی همان است که همیشه بوده: بمب بگذار، فرار کن، دیوارها را خراب کن، دشمنها را منفجر کن و آیتمها را بردار. اما نکته اینجاست که هر بمب یک انتخاب است. یک دیوار ممکن است قدرت جدیدی را رها کند، یا مسیری را برای دشمن باز کند. در ده دقیقهی اول همهچیز ساده به نظر میرسد؛ اما وقتی زنجیرههای انفجار را یاد میگیری و میفهمی که هر تصمیم میتواند چند ثانیه بعد زندگیات را نجات دهد یا نابود کند، تازه عمق واقعی بازی نمود پیدا میکند. من بارها به خودم خندیدم وقتی نقشهام با یک انفجار اشتباهی بههم ریخت؛ اما همیشه احساس میکردم بازی تقلب نکرده است.
بزرگترین نقطهی قوت (یا شاید ضعف، بستگی به دیدگاهت دارد) حجم عظیم محتواست. پنج جهان و هزار مرحله! وقتی به این عدد نگاه کردم، اول کمی ترسیدم. من کسی هستم که از نقشههای شلوغ دنیای باز فراریام، و هزار مرحله برایم یک هشدار بود. اما کابومانیا چیز دیگری است. این تعداد مرحله مثل یک ماراتن طولانی است، نه یک بازیکنپیچ. چیدمان مراحل بهقدری تنوع دارد که هر بار با یک چالش تازه روبهرو میشوی: دشمنی که آتش میپاشد، جعبهای که فقط با بمب زنجیرهای باز میشود، یا راهی که برای رسیدن به آیتم مخفی باید بفهمی. البته بعد از مدتی یکنواختی هم پیدا میشود. هیچ بازی با هزار مرحله نمیتواند همیشه هیجانانگیز بماند. اواخر بازی، بعضی سطوح آنقدر به سطحهای قبلی شبیه میشوند که دلم میخواهد کاش تعدادشان کمتر بود و هر کدام بیشتر وسواس طراحی شده بود.
اما سختگیری من دربارهی دشواری هم در اینجا تعدیل شد. کابومانیا در بهترین لحظههایش سخت است، اما سختیاش منصفانه است. هر بار که متوجه میشوم چرا مردهام، تقصیر را میپذیرم: نزدیک دیوار اشتباهی ایستادهام، یا سرعت واکنشم پایین بوده. همین عدالت در طراحی باعث میشود شکستها تبدیل به درس شوند، نه توهین. تنها جایی که کمی جا خوردم، ترکیب چند دشمن هوشمند با بمبهای زنجیرهای بود که در چند مرحلهی آخر ممکن است یکقدم از مرز انصاف جلوتر برود؛ ولی حتی آنجا هم حس میکنی راهی برای برنده شدن وجود داشته.
نکتهی دیگری که برایم قابل تحسین بود، نحوهی معرفی تدریجی مکانیکهاست. بازی عجله ندارد؛ هر ایدهی جدید را اول در فضایی امن نشانت میدهد و بعد در ترکیب با بقیه، تو را در عمق آتش میاندازد. این طرز فکر باعث میشود هیچوقت کاملاً سردرگم نشوی، ولی همیشه چیز تازهای برای یاد گرفتن داشته باشی. بههمین دلیل است که پاورآپها نقش پررنگی دارند. بعضی از آنها تعداد بمب یا برد انفجار را زیاد میکنند و بعضی دیگر تواناییهای خاصی میدهند که سبک بازیات را زیر و رو میکنند. یک لحظه قشنگ برایم وقتی بود که فهمیدم میتوانم با یک توانایی خاص، از میان دو بمب زنجیرهای رد شوم و دشمن را غافلگیر کنم. همین کشفهای کوچک سبب میشوند برای هر مرحله یک استراتژی آزمایش کنم و دوباره برگردم تا آیتمهای پنهان را پیدا کنم. پخش آیتمها طوری است که همیشه دلت میخواهد گوشهی دیگری از نقشه را هم ببینی؛ و این دقیقاً همان بلعهای است که من در بازیهای ویدیو دوست دارم.
از نظر بصری، کابومانیا به میراث آمگا خود افتخار میکند. پالت رنگی ۱۲۸ رنگ، هم روی صفحههای مدرن تمیز و خواناست، هم آن جو نوستالژیک را از دست نمیدهد. خیلی مهم است که در شلوغی بمب و دشمن، بتوانی جای شخصیت و مسیر انفجار را ببینی؛ اینجا همهچیز واضح است. من از این سادگی خوشم میآید، خصوصاً بعد از بازیهایی که هر پیکسل را با جزئیات غیرضروری پر میکنند.
موسیقی هم یکیدیگر از برگهای برنده است. وقتی فهمیدم کریس هولزبک موسیقی بازی را ساخته، انتظاراتم بالا رفت؛ و او ناامیدم نکرد. آهنگها همان نشاط و انرژی آرکید را دارند، اما با کیفیت صوتی که روی سختافزار امروزی اذیتت نمیکند. یک روز کامل میتوانی با همین قطعات در گوشت بازی کنی و هنوز هم از شنیدنشان خسته نشوی.
حالت چهار نفرهی محلی هم آنجاست که دوستهای هممحلی را دور یک صفحه جمع میکند. من موفق شدم یک شب چند نفر را دعوت کنم و با یک کنترلر، دنیایی از فریاد و خنده راه انداختیم. هیچچیز به اندازهی محبوس کردن یک دوست با دو بمب به همزمان، دوستی را امتحان نمیکند. حتی سیستم رمز عبور قدیمی هم برایم جذاب بود؛ یکدندگی بازی در به رخ کشیدن ریشههایش برای من جزء نقاط قوتش است، نه ضعفش.
اگر بخواهم ایراد اساسی بگیرم، شاید نبود هر نوع روایت یا داستان باشد. در این سبک اصلاً لازم نیست داستان تعریف کنی، اما من بهعنوان کسی که دوست دارد بین مراحل یک حس پیشرفت داستانی هم داشته باشد، بعضی وقتها دلم میخواست حداقل یک خط داستانی بامزه پشت اینهمه انفجار وجود داشت. بهجایش همیشه انگیزهی «مرحلهی بعدی چیست؟» هست؛ موفق شده و پاسخم را داد.
در نهایت، کابومانیا یک جشن واقعی برای کسانی است که با این ژانر بزرگ شدهاند و در عین حال برای تازهواردها هم دسترسی آسانی دارد. همانقدر که نوستالژی را قلقلک میدهد، هوشمندانه هم طراحی شده و تو را به فکر وا میدارد. اگر مثل من عاشق کشف تکنیکهای تازه و بازگشت به مراحل برای یافتن چیزهای مخفی هستی، این بازی میتواند هفتهها تو را مشغول کند. فقط مراقب باش در میان هزار مرحله، زندگی واقعیات هم منفجر نشود!
- طراحی هوشمندانهی مراحل و لذت بمبگذاریهای زنجیرهای
- تنوع زیاد دشمنان، پاورآپها و مراحل مخفی در یک بستهی بسیار بزرگ
- حس اصیل نوستالژیک همراه با پیکسلآرت خوانا و موسیقی کریس هولزبک
- حالت چهارنفرهی محلی که هر جمعی را به دعوا و خنده میکشاند
- سیستم رمز عبور و آیتمهای پنهان که بازگشت به مراحل را وسوسهانگیز میکنند
- هزار مرحله در نیمهی دوم خستهکننده و تکراری میشود
- نبود هر نوع روایت یا داستان، حس پیشرفت را کمرنگ میکند
- بعضی ترکیبهای دشمن و بمبهای زنجیرهای در مراحل آخر کمی ناعادلانه به نظر میرسند
- افت کیفیت طراحی در چند مرحلهی میانی که تنها با ایدههای تکراری پر شدهاند
IRG Review Iran Game Review




