بازی Dark Quest: Remastered را که شروع کردم، قبل از هر مبارزهای، مجذوب فضای منوها و پرترههای کاراکترها شدم. انگار یک صفحهی بازی رومیزی قدیمی مثل Hero Quest را در قالب پیکسلها زنده کردهاند. هویت بصری بیرون از گیمپلی فوقالعاده تمیز است. اما به محض ورود به سیاهچال، این جادو کمی رنگ میبازد. نه اینکه بازی زشت باشد، اما گرافیک درون بازی به وضوح سادهتر و کاربردیتر از آن تصاویر ایستاست. با این حال، همین پیوستگی بصری باعث میشود حس یک بازی تختهای استراتژیک همهجا همراهتان باشد و برای من که به دنبال نوستالژی و حسوحال آثار کلاسیک هستم، این نقطهی شروع خوبی بود.
گیمپلی اصلی بازی یک نبرد نوبتی روی شبکهای کلاسیک است. سه قهرمان با نقشهای مشخص دارید: بربرِ خط مقدم، جادوگرِ کماندار و دورفِ تلهیاب. سیستم fog of war باعث میشود هر بار با باز کردن یک در، تصمیم بگیرید چه کسی اول وارد شود. این لحظهها استرس و هیجان فوقالعادهای دارند. در چند سیاهچال اول، بازی مثل یک معما پیش میرود؛ باید جای هر نفر را دقیق بچینید که ضربات جادوگر به جایی بخورد، بربر جلوی ضربات را بگیرد و دورف جلوی پای تلهها را نگاه کند. وقتی در را باز میکنید و یک اتاق پر از ارک و مردهی متحرک میبینید، دقیقاً همان حس کشف و ریسک را دارید که از یک بازی این سبک میخواهید.
اما هرچه جلوتر رفتم، شکافهای طراحی آشکارتر شدند. بدون اغراق، کنترل شخصیتها با دستهی بازی یک کابوس است. چند بار خواستم با جادوگر از دور حمله کنم و به جایش به سمت دشمن دویدم؛ چون تشخیص اینکه کدام قهرمان انتخاب شده و آیا طلسم فعال است، تقریباً غیرممکن است. مسیریابی هم شوخیبردار نیست. دورف من بارها وسط مسیرش تصمیم عوض کرد و روی تله رفت، حتی وقتی که من آن تله را دیده بودم. سعی کردم از پشت به دشمن ضربه بزنم، اما شخصیت به جای حرکت به دور دشمن، درست جلوی او راه رفت. این مشکلات در یک بازی تاکتیکی که قرار است دقت و برنامهریزی را پاداش دهد، اصلاً قابل گذشت نیست.
غیر از کنترل، برخی طراحیهای عجیب هم دارند حال آدم را بد میکنند. رویداد تصادفی جادوگر شیطانی که در طول ماجرا شما را شفا میدهد یا آسیب میزند، به نظر من یک توهین به هوش بازیکن است. در بازیای که سختی عادلانه دارد، این جهش تصادفی از کنترل شما خارج است و حس ارزانی به مبارزه میدهد. تلهها هم افراطیاند؛ به حدی که باید مدام با دورف قدمبهقدم جلو بروید و این واقعاً کسلکننده میشود. سیستم موجودی هم عجیب است: اگر به آیتمی در مرحلهای نیاز نداشتید، مجبورید آن را بفروشید و دوباره بخرید. اینجور مکانیکهای بیهدف و ناخوشایند، تجربهای را که میتوانست روان باشد، به هم میریزند.
در مقابل، باید انصاف داد که دشواری بازی تقریباً همیشه منصفانه است. وقتی شکست میخوردم، بیشتر تقصیر جابجایی بد خودم بود تا یک طراحی ناعادلانه. هیچ پرش ناگهانی سختی ندیدم و بدون نیاز به گرایند هم میشود بازی را تمام کرد. هر سیاهچال حدود پانزده دقیقه طول میکشد و اگر خوب عمل کنید و سه ستاره بگیرید، دیگر مجبور نیستید به آن برگردید. این ساختار فشرده و قابل پیشبینی، برای یک بازی کوچک مناسب است، ولی برای من که عاشق گشتوگذار و کشف رازهای پنهان هستم، خیلی زود تکراری میشود. هیچ رازی مفصل، هیچ آیتم مخفی، یا میانبری وجود ندارد که شما را به یک دور بازی دوم ترغیب کند. همهچیز همان است که میبینید؛ یک سیاهچال، چند دشمن، یک خزانه. سادگی در حد خودش خوب است، اما وقتی این سادگی با کنترلهای ناشیانه همراه شود، تکرار محض است.
موسیقی بازی را هم میتوان نادیده گرفت؛ در حدی هست که فضاسازی کند، ولی نمیتواند لحظهای بهیادماندنی خلق کند. داستان هم همان کلیشههای نبرد با جادوگر شرور و نجات سرزمین است که فقط به اندازهای هست که دلیلی برای جلو رفتن داشته باشید. هیچ عمق یا پیچیدگیای ندارد، اما برای یک بازی کوتاه و نوستالژیک شاید همین هم کافی باشد.
حالا به این سؤال برمیگردم: آیا عنوان Remaster شایستهی این بازی است؟ به نظر من نه. این بازسازی بیشتر به یک پورت به کنسولها شبیه است تا یک بهبود اساسی. کنترلهای ضعیف و رابط کاربری گیجکننده همچنان پابرجا هستند و حتی یک اصلاح کوچک برای روانتر شدن بازی انجام نشده. این دقیقاً همان حالت «حفظ بیش از حد» است؛ یعنی نگه داشتن نواقص قدیمی به اسم اصالت.
با این حال، یک چیزی هست که نمیتوانم از آن فرار کنم: نوستالژی. برای کسی مثل من که سالها روی بازیهای مشابه با شبیهسازها بزرگ شده، دیدن یک اقتباس مدرن از Hero Quest حتی با تمام ایراداتش، خاطرهانگیز است. در لحظههایی که بازی دستش را درست میگیرد، همان وزن و ریسک یک بازی تختهای واقعی را حس میکنید. اما نمیتوانم به همه پیشنهاد کنم. اگر به دنبال یک تجربهی تاکتیکی کلاسیک با حسوحال قدیمی هستید و میتوانید مشکلاتش را ببخشید، شاید چند ساعت سرگرم شوید؛ اما اگر بازیکن مدرنی هستید که به کنترلهای دقیق عادت دارید، بدانید که قرار است با یک غول خوشقلب اما دستوپا گیر طرف باشید.
Dark Quest: Remastered در نهایت یک یادگار غبارگرفته است؛ یک قطعهی نوستالژیک که نه به اندازهی کافی صیقل خورده، نه به اندازهی کافی بیروح است. در کوتاهمدت دوستداشتنی است، اما کمتر پیش میآید که دوباره سراغش برگردید. اگر اینجا علاقهمند به بازیهای رومیزی یا سری Dark Quest هستید، بد نیست یک بار امتحانش کنید؛ بقیه بهتر است به دنبال نسخههای مدرنتر و خوشدستتر این سبک بروند.
- هویت بصری و آرت دیزاین منوها و پرترهها
- سیستم نبرد نوبتی با عمق تاکتیکی در مراحل ابتدایی
- دشواری منصفانه و عدم نیاز به گرایند
- حس شدید نوستالژی در سبک رومیزی
- کنترلهای ضعیف و مسیریابی غیرقابل اعتماد
- رابط کاربری گیجکننده و غیربدیهی
- تکرار بالا و کمبود تنوع در مراحل و دشمنان
- مکانیکهای آزاردهنده مثل رویداد تصادفی و تلههای بیش از حد
- عنوان Remaster بدون بهبودهای لازم
IRG Review Iran Game Review





