اگر از من بپرسید یکی از بازیهایی که هنوز هر چند وقت یکبار برمیگردم سراغش، بدون معطلی میگویم تتریس. نسخهی گیمبویاش را آنقدر بازی کردهام که صدای افتادن قطعهها را از پشت دیوار تشخیص میدهم، و در سالهایی که خریدن هر بازی تازه ممکن نبود، همان چند بلوک ساده تمام سرگرمی من بود. برای همین وقتی شنیدم کسی آمده و فرمول تتریس را با یک چسب دستکاری کرده، هم کنجکاو شدم و هم بدبین. معمولاً اینجور بازیها یک ایدهی بامزه دارند و بعد از نیم ساعت آنقدر تکراری میشوند که دلت میخواهد برگردی سراغ اصل ماجرا. Glue Blocks تا مرز همان سرنوشت میرود، اما یک جایی جلوی خودش را میگیرد و همان یک جا نجاتش میدهد.
اساس بازی همان چیزی است که انتظار دارید: بلوکها از بالا میافتند، ردیف کامل میکنید، ردیفها پاک میشوند و سرعت مدام بیشتر میشود تا وقتی ستونها به سقف برسند و کار تمام شود. تفاوت در چسب است. هر وقت که بخواهید میتوانید دو یا چند قطعه را به هم بچسبانید و از آنها یک قطعهی بزرگتر بسازید؛ یک مربع چهار در چهار تمیز یا یک شکل عجیب که فقط در ذهن خودتان معنی دارد. این ایدهی ساده کار استودیوی Figmenthol است. من روز اول دقیقاً همین کار را کردم: چند قطعه را با اعتمادبهنفس کامل به هم چسباندم، یک هیولای نامتقارن ساختم و با افتخار رهایش کردم پایین. جا نشد؛ و وقتی جا نشد، همهچیز روی هم تلنبار شد و باختم.
همینجاست که بازی اولین ضربه را میزند و انصافاً ضربهی ناجوانمردانهای هم هست. Glue Blocks هیچ کاری نمیکند که شما را آرامآرام با منطق چسب آشنا کند. نه راهنمای درستی هست، نه چند مرحلهی ساده که دستتان بیاید چه شکلی باید فکر کنید. دو شب اول را بیشتر به این دلیل از دست بازی عصبانی بودم تا به خاطر سختی خودش. حس میکردم بازی مرا به کاری تشویق میکند و بعد دقیقاً به همان دلیل جریمهام میکند. بگذارید صریح بگویم: من با بازیهای سخت هیچ مشکلی ندارم، به شرطی که شکست چیزی به من یاد بدهد. اما وقتی یک قطعهی چسبیده به شکل کاملاً منطقی جا نمیشود و کل صفحه در دو حرکت خراب میشود، آن دیگر سختی نیست، کمی شبیه سرکوب است.
با این حال، یک جایی، معمولاً بعد از اینکه برای چندمین بار یک ستون را خراب میکنید، چیزی در ذهن جابهجا میشود. ناگهان میفهمید چسب ابزار نجات نیست، ابزار معماری است. دیگر سؤال این نیست «این قطعه را کجا بگذارم؟» سؤال این است «چند حرکت بعد به چه فضایی نیاز دارم و امروز چه چیزی را باید از دست بدهم تا آن فضا ساخته شود؟» من از همان لحظه عاشق بازی شدم. یاد گرفتم بعضی قطعهها را عمداً به هم بچسبانم تا یک دیوار صاف بسازم، یاد گرفتم بخشی از صفحه را خالی نگه دارم، و یاد گرفتم وقتی چسب را میکشم، این یک ریسک حسابشده است نه یک حرکت درمانده.
همین ریسک است که بازی را از یک کپی ساده جدا میکند. در تتریس معمولاً با آنچه به شما داده شده سر میکنید؛ در Glue Blocks شما خودتان شکل قطعهی بعدی را میسازید و بعد باید با عواقبش زندگی کنید. وقتی آن قطعهی دستساز بالاخره در جای درست مینشیند و سه ردیف را با هم پاک میکند، یک نوع رضایت عمیق و کمی مغرورانه به آدم دست میدهد که تتریس کمتر به شما میدهد. سرعت هم مثل هر بازی دیگری در این سبک بالا میرود و دقیقاً وقتی تازه به ریتم رسیدهاید، بازی پایتان را میکشد و مجبورتان میکند سریعتر فکر کنید. من چند بار در همان نقطهی اوج باختم و هیچکدامشان حس «تقصیر بازی بود» نداشت. این مهمترین تعریفی است که میتوانم دربارهی سختی این بازی بکنم.
اما بعد از اینکه چسب را یاد گرفتید، یک سؤال آزاردهنده سراغتان میآید: حالا چه؟ بازی به شکل عجیبی لخت است. یک حالت اصلی، یک صفحهی بازی و همان چیزهایی که در نیم ساعت اول میبینید. نه مسیر پیشرفتی، نه چیزی برای باز کردن، نه آن نوع رازهایی که آدم را وسوسه کند دوباره و دوباره برگردد و دنبال چیزی بگردد. برای کسی مثل من که معمولاً از کشف کردن و پیدا کردن چیزهای پنهان انرژی میگیرد، این خلأ بزرگترین نقطهضعف بازی است. دوست داشتم بعد از چند دست خوب، چیزی باز شود؛ یک حالت سختتر، یک تختهی متفاوت، هر چیزی که بگوید سازنده برای وقت شما ارزش قائل است. Glue Blocks چنین چیزی ندارد و همین باعث میشود ایدهی درخشانش کوچکتر از آنچه هست به نظر برسد.
ظاهر بازی ساده و تمیز است و این سادگی را میپسندم. بلوکها خوشخواناند، رنگها توی چشم نمیزنند و بعد از دو ساعت بازی کردن چشمم اذیت نشد. ولی موسیقی و صداگذاری چیزی نیست که در ذهنم مانده باشد. یک گویندهی مصنوعی هم هست که مرتب نتیجهها را اعلام میکند و راستش را بخواهید، من از همان دقیقهی اول از او بدم آمد. صدا خشک و بیاحساس است و درست وقتی میخواهید روی صفحه تمرکز کنید، مثل یک همکار مزاحم وسط حرفتان میپرد. میدانم بعضیها از این چیزها خوششان میآید، اما برای من چیزی جز مزاحمت نبود و بعد از مدتی ترجیح دادم صدای بازی را کم کنم.
چندنفرهی محلی اما داستان دیگری است. من چند شب با دوستانم نشستم پای بازی و همان چیزی شد که امیدوار بودم: دعوا، فریاد، اتهام تقلب و آن خندههای احمقانهای که فقط بازیهای رقابتی روی یک صفحه ایجاد میکنند. وقتی همه یک صفحه را میبینید، چسب لعنتی تبدیل میشود به یک ابزار روانی؛ میتوانی منتظر بمانی و تماشا کنی که طرف مقابل چه نقشهای دارد. بخش آنلاین را هم امتحان کردم، اما آنجا آن هیجان را پیدا نکردم. شاید چون چیزی که بازی را برای من خاص میکند، کنار هم نشستن است، نه رقابت با غریبهها.
بعد از این همه، سؤال اصلی همان سؤالی است که هر بازی پازلی باید جواب بدهد: آیا بعد از بستن بازی به آن فکر میکنم؟ جواب برای Glue Blocks بله است. چند بار وسط کارهای روزانه به یک چیدمان گیر کردم و دلم خواست برگردم و امتحانش کنم. آن حلقهی «یک دست دیگر» را دوست دارم و برای کسی که سالها با تعداد محدودی بازی سر کرده، این ویژگی کوچکی نیست. اما نمیتوانم یک واقعیت تلخ را نادیده بگیرم: Glue Blocks بازیای است که ایدهاش بهتر از خودش است. چسب ایدهی فوقالعادهای است، اما این ایده در قالبی خیلی کوچک و بیتشریفات گیر افتاده است.
اگر دنبال جایگزینی برای تتریس هستید، این بازی نیست. اگر دنبال یک چیز تازه در کنار تتریس هستید، بله، ارزش وقتتان را دارد. من بعد از چند شب هنوز هم گاهی برمیگردم، ولی هیچوقت آن حس وحشتناک و شیرین تتریس گیمبوی را به من نمیدهد؛ به جایش چیز دیگری میدهد: این حس که خودم چیزی ساختهام و بعد خودم خرابش کردهام و دوباره میخواهم امتحان کنم.
- مکانیک چسب که به جای واکنش صرف، برنامهریزی چند حرکتی میخواهد
- لحظهی نشستن قطعهی دستساز در جای درست، از رضایتبخشترین حسهای این سبک است
- چندنفرهی محلی که بازی را به یک آیین شبانه با دوستان تبدیل میکند
- حلقهی «یک دست دیگر» و ارزش تکرار بالا
- محتوای کم و نبود حالتها یا چیزهای قابل باز کردن
- منحنی یادگیری خشن که ساعتهای اول را تنبیهکننده میکند
- گویندهی مصنوعی آزاردهنده و موسیقی فراموششدنی
- بخش آنلاین که انگیزهای برای برگشتن ایجاد نمیکند
IRG Review Iran Game Review



